در سکوت مبهم خویش سرگشته ام در سینه ابرهای غم گرفته
آسمان دلم خیال باریدن دارند و هجوم موج اشک ساحل چشمانم
را شکست.انگار انتظار برای همیشه دلم را به بازی گرفته است
ای انتظار بمان تو را در سینه حبس خواهم کرد شاید که روزی
نسیم عشق عطر شقایق های محبت را از گلستان چشمهایش به
سر تا سر سرزمین سرد دلم به ارمغان آورد و بغض را در خود
بخشکاند.اشک را در دیده و دیده را در اشک نشاند.به خدا سوگند
دیگر دلم توان به تصویر کشیدن این همه غم ها را ندارد اما
درخشش دیروز خورشید در آسمان دلهای عاشق گلهای عشق
شکوفته است گلهایی که تا ابد به یادگار خواهند ماند.ای ماهتاب
دل در آشیان ما روزی که آمدی گلواژه های عشق بر شاخه های
خشکیده لبهای من شکفت وقتی آمدی صدها ستاره عشق چون
غنچه های یاس بر آسمان تیره ی شبهای ما شکفت.
<<خدا هرگز تو را از من نگیرد که بی تو نمی توانم
یک لحظه نیز زنده بمانم>>





البته بهشون چشم بد نداشته باشید چون خودم قبلا به همشون شماره دادم






نگاه کنید و گریه کنید .من وقتی این تصویر را دیدم وقعا ناراحت شدم که چرا باید جامعه ما این جوری باشه یک سرا در نهایت خوشی وثروت باشن و ندونن چه جوری خرج کنند یه سری مثل ای خانوم از فقر زیاد دست به این کار بزنند