به وبلاگ شب های نقرهای خوش آمدید این وبلاگ در زمینه شعر و عکسو مسائل متنوع میباشد


Green 

خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛
اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق
همچنان بی نصيب می مانند. انديشه ای که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد،
"خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش های غريب می يابد،
تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...
روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...
آری، نه مريد، نه عاشق.
«آشنا!»![]()

آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت است
دوست واقعي شما کسي است که 
هيچ احتياجي به شما ندارد ، اما باز هم دوست شماست

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! 
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم

عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
شب هجران نکند قصد دل آزاري من
روزگاري که جنون رونق بازارم بود
تو نبودي که بيايي به خريداري من
